Second Season
من از این وبلاگ برای همیشه بیرون زدم بدرود... سبکبال و رها یک هفته دیگه باز ایران باز بوی جوی مولیان کرمان... شاهرود... گرگان... تهران... و باز خونه ی خودمون سبز ِ سبز ِ سبز باز دلم درد می کند همه جایم بیشتر از همه دلم انگار می میرم هر روز چه فایده که برای لحظه زندگی کردن؟ اصلا چه فایده؟ دکتری؟ بورس؟ کار؟ چه فایده؟ وقتی تو نباشی همه جایم درد می کند جز دستان خودم و تو که دستم را می گیری هر وقت که بلرزد من که رعایت نمی کنم ... آنهایی که گشادند آنهایی که تنگ شده اند نوهای هرگز نپوشیده را قدیمی ها را روسری ها را زمستانی ها را سبک می شوم آن را که تو برایم هدیه آوردی به تن می کنم تا بهار به گوشه گوشه ی آغوش به لحظه لحظه ی ایمان به تو به ما شدن ِ بیگاه به لحظه های تمنا. سفر مرا به کجا برد؟ به نقش سبز گیاهان بروی سیمانی دیوار به رد پای کبوتر روی ایوان اقاقی سفر مرا به کجا برد؟ به شر شر آبی که می چکد از شعمهای عطرآگین. به لحظه های عادی ِ آشپزخانه به زندگی به خانه به تو به ما به همیشه... دیرگاهیست شعر نگفته ی؛ سفر نرفته ایم یادت باشد یک دو سه چهار پنج شش هفت. همراه شد ای عزیز کوله بارت را بردار منتظرم... همین دو هفته دیگر ایران و همین خیلی نزدیک "ما" به دریا معتادم خوب می دانم پی موجی هستم بادبانی، بادی من دلم غرقه به دریاست من به غواصی چشمانم در عمق چه عادت دارم من به دنبال فراری هستم یک فرار آبی به دور دست افق . دور خواهم شد دور از دیروز با خودم خواهم برد توشه ای از امروز . قطره اشکی لغزید باز هم لغزید این همه اشک؟ بس کن بس کن زندگی خیس نکن . من دلم غمگین است من دلم کنج اتاق این اتاق همیشه نمدار غمگین است از دوست از دشمن از جنگ از دین از ایران . آه فکرهای لزج آه افکار سیاه دور شوید من پناهنده شدم از شر شما من و ماوای مرا واگزارید بروید همچون ابر . خوب می دانم چرا خوب می دانم که چرا این چنین خم شده اید مگر اینجا اتاق عمل است؟ کور می خوانید من هنوز من هنوز پا به پای نسیم جان به تن دارم ... کوله بارم بستست آی ماوا ماوا ماوا کوله بارت بستست؟ ... دورها من صدای غزلی می شنوم ... ما نه در دیروزیم و نه در فرداها، ظرف امروز پر از بودن ماست. پس بیا با هم لحظه را دریابیم چه خوب است که وقت ناراحتیهایم، هیچ نقطه ای دنج تر از آغوشت نیست. اعتکاف می کنم زیر بارگاه نگاهت، باشد که هیچ کدورتی در زمان لایتناهی باهم بودنمان نماند... سکوت می کردم و پیش می رفتم... دستی بر دیوار... با پایی لرزان... چشم بستر اشک... افتان و خیزان به راهی بی سرانجام. انگار کن معلق از پرتگاهی. و سبزی این سرزمین جزئی از مرگ. همزمان مست بودم از زیبایی لابتناهی آفاق. شاد شاد از رهایی از قید تعلق. باد دست نوازشگرش را به گیسوانم می کشید و من آماده ی سفر بودم. راضی راضی. "هیچ" حتی به من تحمیل نبود. خدا دور نبود. نشانه نمی خواستم تا مرا به او برساند. از دیده ام پنهان نبود. از رحمتش لبریز بودم. آرام بودم. آرام ِ آرام. اما آرامش نداشتم. در درونم غوغایی بود. آتشی بود. به دنبال ماوایی می گشتم و خود انکارش می کردم. ذهنم خسته بود. آشفته بود. زمان می گشت. خود را به آغوش عشق سپردم. انگار مرده ای بر سطح آب. عاشق بی وزنی ام شدم. عاشق خودم. سبک. روی آرامش آب چشمانم را بستم. از ته قلبم خود را ستایش کردم و چشم گشودم. معجزه رخ داد. چشمم به چشمت گشوده شد. آبی ژرف آسمان... آبی آرام دریا... من و تو در مرکز ثقل آرامش دنیا. دنیایم پر شد از لحظه لحظه سکوت و آرامش. از عشق خودم عاشقت شدم. جان جانانم شدی... . آب خنکی شدی بر همه آتش وجودم. چه رسیدن بی معنی است، تو خود رسیدنی. مقصد منم... مقصد تویی. با تو چشیدم زیستن در لحظه را... دنیا اگر خُم جواهر شود... تو، تنها تو، به تمام آن می ارزی... اینجایی که من بر بلندایش ایستاده ام، هوا غبارآلود است نیم نگاهی به اطرافم می اندازم... ز ِرهای روشنفکری با دو لقمه فیلم ِ خوب البته نیم دیده با دور تند، مقداری شعر که شب مانده ی همه ی فیلمهای ایرانیست، نصف قاشق کتاب که بوی نای ِ بوک مارک مانده لای صفحه های اول دیباچه اش دل آدم را بهم می زند، ستیتسهای تریپ انسانی که هیچ تناسبی با شخصیت صاحب پروفایل ندارند و بدتر از همه رزنانس جنسی که فاتحه ی عشق را با نام عشق خوانده است... چشمانم را می بندم چه بیقرار تنگ نشینی با توام... دورها آوای توست... صدای توست که مرا می خواند... صدای تو خوب است... باید دور شوم, دور... از این باتلاق ِ در اوج. حوالی تو هوا خوب است جان ِ جانان. حوالی تو در عصرهای آب پاشی شده ی تابستان زیر داربست مو، روی تخت گلیم صدق انداخته ام... بیا عزیز ِ دل اینجا حقیقت مزه ای دارد شبیه زمانی برای رهایی، و وسوسه ی ماندن. مدتهاست دلم در جستجوی یک فضای باز طبیعی است... بدور از دود و دم دنیای مدرن و ارتباطات رنگارنگ اما بی روح آن. بدنبال دلبستگی و هم زبانی... بدنبال ضروری شدن وجود یکی برای شور دیگری... بدنبال گفتن و گفتن اما هرگز از مضمون کم نیاوردن... به دنبال تغییر این نگرش سرد نسبت به دنیای کریهی که پر از وابستگی است... پر از مقامات اجتماعی و تحصیلات عالیه بدور از انسانیت، و غرورهای سرکشانه بهمراه سقوط قهقرایی ارزشها... . آری، من به ژرفای شادیهای کوچک اعتقاد داشتم... گریزان بودم از آب باریکه ی یکنواختی، و هرگز قناعت نکردم به دوستی های سطحی. این اواخر خوب که گوش می کنم صدای بال پرنده ی کوچک شادی از پشت پنجره می آید... باید دلم را بردارم و به سمت "حیات" بروم... دلم هوای ترکیبی از موسیقی سنتی، بوی مرکب و صدای عجیب قلم نی کرده. گرچه خوب می دانم این فضا هرچقدر هم روحانی باشد، بی "یار" پنجره اش آنقدر بالاست که دل را آزاد نمی کند. هوای آنسوی پرچینها را دارم، جوانه های روحم آنجا سرگرم روییدنند و من اینجا... پای بسته. اما چه بی تابانه دلم پرپر می زند. من به اصل بودنهای فرازمانی عجیب معتقدم. دلم پر پر می زند... بی شک تا اراده کنم از قید و بند من رها خواهد شد و خواهد رفت تا دور دستها را نزدیک کند. بی شک رویاهای نزدیکی، منشا همین پروازهای گاه و بیگاه دل است که بی وقفه بر بوته ی ذهن می نشیند... "عشق" که باشد ناممکن چه معنایی می تواند داشته باشد؟ بگذار تا دنیا دنیاست هر بنی بشری که دیوان حافظ را باز کرد، همان ب -ی بسم الله بگوید: " ولی افتاد مشکلها". چه اهمیت دارد؟ تو با منی... فرای اندامها... فرای زمانها... فرای همه ی مکانها...
و رفاقت... اطمینان خاطر
کم کم شروع کردم به پرورش دادن باغ ِ خودم به جای اینکه
منتظر کسی باشم تا برایم گل بیاورد.
محبوب من به سان خدایان ستودنی است
موج صدا ی پای تو می آیدم به گوش
هی گنجشکک اینجا که هوا سرد نیست
من هم مترسکی با سری پُر از ارزن نیستم
نکند... هی گنجشکک نکند
به تماشای خود در آینه ی قلبم نشسته ای؟
تو به چشم من آبرو بده...
من به چشم های بی قرار تو، قول میدهم:
ریشه های ما به آب...
شاخه های ما به آفتاب می رسد...
ما سبز می شویم
| Design By : Night Melody |

