سمفونی چهارم
اینجایی که من بر بلندایش ایستاده ام، هوا غبارآلود است نیم نگاهی به اطرافم می اندازم... ز ِرهای روشنفکری با دو لقمه فیلم ِ خوب البته نیم دیده با دور تند، مقداری شعر که شب مانده ی همه ی فیلمهای ایرانیست، نصف قاشق کتاب که بوی نای ِ بوک مارک مانده لای صفحه های اول دیباچه اش دل آدم را بهم می زند، ستیتسهای تریپ انسانی که هیچ تناسبی با شخصیت صاحب پروفایل ندارند و بدتر از همه رزنانس جنسی که فاتحه ی عشق را با نام عشق خوانده است... چشمانم را می بندم چه بیقرار تنگ نشینی با توام... دورها آوای توست... صدای توست که مرا می خواند... صدای تو خوب است... باید دور شوم, دور... از این باتلاق ِ در اوج. حوالی تو هوا خوب است جان ِ جانان. حوالی تو در عصرهای آب پاشی شده ی تابستان زیر داربست مو، روی تخت گلیم صدق انداخته ام... بیا عزیز ِ دل اینجا حقیقت مزه ای دارد شبیه زمانی برای رهایی، و وسوسه ی ماندن.