سمفونی دهم

به دریا معتادم

خوب می دانم

پی موجی هستم

بادبانی، بادی

من دلم غرقه به دریاست

من به غواصی چشمانم در عمق چه عادت دارم

من به دنبال فراری هستم

یک فرار آبی

به دور دست افق

.

دور خواهم شد

دور از دیروز

با خودم خواهم برد توشه ای از امروز

.

قطره اشکی لغزید

باز هم لغزید

این همه اشک؟

بس کن

بس کن

زندگی خیس نکن

.

من دلم غمگین است

من دلم کنج اتاق

این اتاق همیشه نمدار

غمگین است

از دوست

از دشمن

از جنگ

از دین

از ایران

.

آه فکرهای لزج

آه افکار سیاه دور شوید

 

من پناهنده شدم از شر شما

 

من و ماوای مرا واگزارید 

بروید

همچون ابر

.

خوب می دانم چرا

خوب می دانم که چرا 

این چنین خم شده اید

مگر اینجا اتاق عمل است؟

کور می خوانید

من هنوز

من هنوز پا به پای نسیم 

جان به تن دارم

...

کوله بارم بستست

آی ماوا ماوا ماوا

کوله بارت بستست؟

...

دورها 

من صدای غزلی می شنوم

...

سمفونی نهم

زندگی شوق رسیدن به همان فردایست که نخواهد آمد، 

ما نه در دیروزیم و نه در فرداها،

ظرف امروز پر از بودن ماست.

پس بیا با هم 

                   لحظه را دریابیم