سمفونی هشتم

هی گنجشکک اینجا که هوا سرد نیست
من هم مترسکی با سری پُر از ارزن نیستم
نکند... هی گنجشکک نکند
به تماشای خود در آینه ی قلبم نشسته ای؟

سمفونی هفتم

چه خوب است که وقت ناراحتیهایم، هیچ نقطه ای دنج تر از آغوشت نیست. اعتکاف می کنم زیر بارگاه نگاهت، باشد که هیچ کدورتی در زمان لایتناهی باهم بودنمان نماند... 

سمفونی ششم

تو به چشم من آبرو بده... 

من به چشم های بی قرار تو، قول میدهم: 

ریشه های ما به آب... 

شاخه های ما به آفتاب می رسد... 

ما سبز می شویم



از قیصر امین پور... برای جان جانان

سمفونی پنجم

سکوت می کردم و پیش می رفتم... دستی بر دیوار... با پایی لرزان... چشم بستر اشک... افتان و خیزان به راهی بی سرانجام. انگار کن معلق از پرتگاهی. و سبزی این سرزمین جزئی از مرگ. همزمان مست بودم از زیبایی لابتناهی آفاق. شاد شاد از رهایی از قید تعلق. باد دست نوازشگرش را به گیسوانم می کشید و من آماده ی سفر بودم. راضی راضی. "هیچ" حتی به من تحمیل نبود. خدا دور نبود. نشانه نمی خواستم تا مرا به او برساند. از دیده ام پنهان نبود. از رحمتش لبریز بودم. آرام بودم. آرام ِ آرام. اما آرامش نداشتم. در درونم غوغایی بود. آتشی بود. به دنبال ماوایی می گشتم و خود انکارش می کردم. ذهنم خسته بود. آشفته بود. زمان می گشت. خود را به آغوش عشق سپردم. انگار مرده ای بر سطح آب. عاشق بی وزنی ام شدم. عاشق خودم. سبک. روی آرامش آب چشمانم را بستم. از ته قلبم  خود را ستایش کردم و چشم گشودم. معجزه رخ داد. چشمم به چشمت گشوده شد. آبی ژرف آسمان... آبی آرام دریا... من و تو در مرکز ثقل آرامش دنیا. دنیایم پر شد از لحظه لحظه سکوت و آرامش. از عشق خودم عاشقت شدم. جان جانانم شدی... . آب خنکی شدی بر همه آتش وجودم. چه رسیدن بی معنی است، تو خود رسیدنی. مقصد منم... مقصد تویی. با تو چشیدم زیستن در لحظه را... دنیا اگر خُم جواهر شود... تو، تنها تو، به تمام آن می ارزی...